#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_279
ــ به سلامتی، حسابی صفا کن بابا ولی . از این دود و دم تهران راحت می شی . به طرف آبدارخانه رفت و صداش را از دور شنیدم:
ــ راست می گی بابا! اینجا آدم نمی تونه نفس بکشه .چای می خوری ؟ پرونده جلوی روم را گشودم و جواب دادم :
ــ نیکی و پرسش ؟
ــ الان برات می یارم بابا .
صدای تلفن باز مانند ناقوس مرگ توی گوشم پیچید. گوشی را برداشتم ؛بهادری با صدایی جدی گفت:
ــ پرونده رو امروز باید تموم کنی خانم ،تا بتونی بری ! نگاهی به ساعت کردم و گفتم :
ــ حتما رییس ! گوشی را روی دستگاه کوبید . هر حالت اش به شدت آزاردهنده بود.و یک جور روح وتنم را به صلابه می کشید . تا شب مشغول پرونده بودم . بابا ولی رفته بود و من باز با بهادری تنها بودم و این مطلب نمی گذاشت تمرکز داشته باشم .بالاخره تمامش کردم و به اتاقش رفتم. به محض ورود دود سیگار وارد ریه هام شد .به سرفه افتادم و پرونده را جلوش گذاشتم . بی حرف و با فاصله ایستادم کنار میزش .
نگاش کرد و نتوانست ازش ایرادی بگیرد .با لحن سردی گفت :
ــ مرخصید خانم .
به تندی به سمت در اتاق رفتم که باز صداش بلند شد :
ــ می تونستی با یک اشاره از حجم اینهمه کار کم کنی! خیلی سرسخت و کله شقی! ولی بدون من عاشق این اخلاقتم و بالاخره تو رو به زانو در می یارم ! سال نوت مبارک، خوش باشی !
romangram.com | @romangram_com