#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_278

ــ سال نوی تو هم مبارک یار غارم ؛ برو تو ماشین سردت می شه . ششم می بینمت! با یادآوریم خنده اش گرفت و با خنده سوار ماشین شد . ارشیا که پیاده شده بود، از آن سمت ماشین نگام کرد :

ــ سال نو مبارک نورا خانم؛ سال خوب و پر از موفقیت براتون آرزو می کنم .

با قدر دانی نگاش کردم :

ــ ممنونم ،سال نوی شما هم مبارک باشه . با اجازه اتون دیگه برم .

ــ حتما بفرمایین خانم .

از کنارش رد شدم و به آنسوی خیابان رفتم . در آخرین لحظه نگام به ماشین پرشیای سفید رنگ افتاد که پایین خیابان پارک شده بود. قلبم در سینه فرو ریخت و نگام به جستجو پرداخت. امیرعلی پشت فرمان نشسته بود و مانی کنار دستش. از آن فاصله نگاهش را حس می کردم و تمام تنم به لرزه افتاد . چرا تعقیبم کرده بود؟ با قدم هایی سست به داخل شرکت رفتم و سوار آسانسور شدم. در حالی که تمام مدت فکرم درگیر این حرکت امیرعلی بود. وارد شرکت که شدم بابا ولی با لبخند ازم استقبال کرد:

ــ سلام بابا جان !

بهش لبخند زدم و فکر او را به پس ذهنم راندم :

ــ سلام بابا ولی ،امروز چطوری ؟

ــ خوبم بابا جان ، امروز روز آخره ،فردا می خوام برم شهرستان دیدن فامیل . خیلی وقته

بهشون سر نزدم ؛ دلتنگم بابا جان . پشت میزم قرار گرفتم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com