#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_277

ــ سوار شدن به ماشین من فقط برات سخته ؟

برگشتم عقب ؛مانی روش را برگرداند و من مستقیم به چشمان امیرعلی که علی رقم صدای پر غضبش، غمی را در پس خود پنهان داشت ،خیره شدم و گفتم :

ــ سوار شدن به ماشین تو غیر ممکنه آقا پسر ! من صید تو نمی شم !اینو همیشه به خاطر داشته باش! به ناگاه همه ى آن خشم فرو کش کرد و غم نگاش سنگین تر شد . دیگر نتوانستم بیش از این به او خیره بمانم و خونسردیم را حفظ کنم . نگام را ازش دزدیدم و به سمت ماشین ارشیا دویدم .

خیلی زود سوار شدم . ماشین را به حرکت در آمد. در آخرین لحظه چشمان بی تابم به او افتاد که با نگاهی ماتم زده ما را بدرقه می کرد .

ارشیا ماشین را کنار خیابان متوقف کرد و به عقب چرخید و با دلواپسی که در صورتش مشهود بود گفت :

ــ ای کاش امروز زودتر به خونه می رفتین ، این چند روز آخر سال خیابونا شلوغ و خطرناکه . به نگرانیش لبخند زدم :

ــ اصل اش دیشب بود که گذشت . مراقب خودم هستم ممنون از نگرانیتون . ارغوان که بهتر شده بود و رنگ به صورتش بازگشته بود ، نگام کرد و گفت :

ــ خیلی مراقب باش نورا باشه ؟ می شه رسیدی به خونه بهم زنگ بزنی ؟ دلم مثل سیر و سرکه داره می جوشه! شانه اش را با دست فشردم :

ــ الان ترسیدی این طبیعیه ، نگران نباش رفیق طوریم نمی شه .من دیگه برم دیرم می شه .

باهام پیاده شد و صورتم را به گرمی بوسید و باز سفارش کرد مراقب خودم باشم ودر آخر افزود :

ــ سال نوت مبارک .


romangram.com | @romangram_com