#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_276

ــ ششم یادت نره !

با حرص گفتم :

ــ کشتی منو تو دختر !

خندید و آهسته تر گفت :

ــ یارو مثل انبار باروته ! از من می شنوی با ارغوان برو تا منفجر شه ! داره از حسودس می میره بیچاره! ــ کم چرت بگو فاطمه ، برو به سلامت ! با لبخند از جمع خداحافظی کرد و رفت . دوباره نگام به امیرعلی افتاد و شیطنت دوید زیر پوستم؛ چه اشکالی داشت کمی سر به سرش بگذارم؟ به سوی ارغوان رفتم و گفتم :

ــ پس تا شرکت منو برسونین ممنون می شم . ارغوان با خوشحالی دستم را گرفت و لبخندى بزرگ به لبان ارشیا دعوت شد. مانی با موشکافی نگاهمان کرد و امیرعلی به وضوح دندانهاش را بهم سابید. رو به آن دو گفتم :

ــ ممنون آقایون از امدادتون، سال نوتون هم پیشاپیش مبارک .

مانی با همان نگاه بهم لبخند زد :

ــ سال نوی شما هم مبارک ، تعطیلات خوش بگذره خانم ها !

ارغوان سری براش تکان داد و ارشیا باهاش دست داد. آن دو زودتر به سمت ماشین رفتند .

چرخیدم سمتشان که صدای پر غیظ امیرعلی به گوشم رسید و قلبم را به تالاپ و تولوپ انداخت :


romangram.com | @romangram_com