#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_275
ــ ممنون از اینکه به خواهرم کمک کردین، به امید روزی که جبران کنم براتون . مانی به تعارفش پاسخ داد :
ــ اختیار دارین وظیفه بود ! امیرعلی اما صمم بکم فقط با نگاش ارشیا را به جنگ می طلبید. ارشیا بی اعتنا به او رو کرد
به من و گفت :
ــ شما هم با ما بیاین نورا خانم می رسونیمتون .امشب خیابونا خیلی خطرناکه و کم هم نیستن
از این دست بچه ها . ارغوان به حرف های او اضافه کرد :
ــ بیا نورا ، تنها بری دلم بدجور می مونه برات .
میان رفتن و ماندن تردید داشتم که ارشیا رو به فاطمه گفت :
ــ شما هم تشریف بیارین خانم .
فاطمه محجوبانه لبخند زد و گفت :
ــ ممنون از لطفتون ، خونه ما زیاد از اینجا دور نیست با تاکسی می رم . بچه ها من دیگه دیرم شده باید برم .
او را در آغوش کشیدم و بوسیدمش . باز زیر گوشم تکرار کرد :
romangram.com | @romangram_com