#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_274
ــ ارغوان می تونی بلند شی بریم اون ور منتظر باشیم ، آقایون به کار و زندگی شون برسن ! قبل از این که ارغوان پاسخی بدهد، مانی به اعتراض گفت :
ــ لازم نیست ! ما هم تو تعطیلات هستیم و کار خاصی نداریم . بهتره ایشون یکم دیگه بی حرکت بشینن . نگرانی و نگاه های مانی نسبت به ارغوان ، توجهم را به خودش جلب کرد. نگاه دقیقی بهش کردم و آشفتگی حرکاتش بیشتر مرا در حیرت فرو برد. سکوت بینمان حکم فرما شد، تا اینکه ماشین سیاه رنگ ارشیا از دور پدیدار شد . با خوشحالی گفتم :
ــ ارشیا رسید ! ارغوان دیگه بلند شو، تو رو اینطور ببینه کُپ می کنه طفلک ! فاطمه زیر بازوش را گرفت و کمکش کرد. صدای پوف بلندی که امیرعلی کشید ، آنقدر بلند بود که به گوش همه مان رسید . ارشیا به سمتمان دوید و با نگرانی گفت:
ــ چی شده ارغوان خوبی ؟ فاطمه او را به دست ارشیا سپرد و قدمی عقب رفت. ارغوان توی بغل ارشیا جا گرفت و من به جاش گفتم : ــ جای نگرانی نیست ، بچه ها زیر پاش ترقه انداختن ؛انقدر که جا خورد فشارش افتاد .
ارشیا اورا بیشتر در آغوشش فشرد و با محبت گفت :
ــ مطمئنی خوبی ؟ بریم دکتر؟ ارغوان با لودگی گفت :
ــ چهار تا دکتر بالا سرم بودن داداش نگران نباش ! خنده به لبانمان دعوت شد و نگاه ارشیا بالاخره پیرامونش چرخید و به امیرعلی خشمگین و مانی سر به زیر رسید . مانی زود خودش را معرفی کرد و دستش را به سمت ارشیا دراز کرد :
ــ مانی عبادی هستم ، هم کلاسی خانم افضلی . ایشونم دوستم امیرعلی تهرانی. ارشیا لبخند زد و دستش را به طرف امیرعلی دراز کرد او با همان ژست باهاش دست داد و سری تکان داد .ارغوان به حرف آمد و گفت :
ــ نورا رو که می شناسی ! ایشونم دوست جدیدم فاطمه جون .
ارشیا به رسم ادب با فاطمه سلام و احوالپرسی کرد و بعد نگاه آشناش را به صورت من چسباند و بهم لبخند زد . ناخواسته به لبخندش پاسخ دادم و نگاه وحشیم همان لحظه به طرف امیرعلی
سرک کشید. صورتش از عصبانیت گلگون بود و دستهاش را مشت کرده بود. حالاتش برام عجیب بود .ارشیا رو به آنها گفت :
romangram.com | @romangram_com