#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_272
ــ ارشیا بنا بود بیاد دنبالم .
کیفش را به سمتم گرفت :
ــ یه زنگ بهش بزن ببین کجا مونده .
کیف را ازش گرفتم و در همان حالی که گوشی اش را بیرون می کشیدم ، نیم نگاهی به فاطمه کردم :
ــ بهتر شدی ؟
صورتش رنگ گرفته بود .پلک زد و گفت :
ــ بهترم خانم دکتر! چشمکی هم حواله ام کرد. لبخند زدم و خیالم از بابتش راحت شد .گوشی را به دست گرفتم و
رو به ارغوان گفتم :
ــ رمزت؟
ــ سال آشناییمون! خنده ام گرفت و با مهربانی بهش چشم دوختم :
ــ ای ول معرفت ! او هم لبخند زد. مانی با حظ بهمان نگاه کرد و امیرعلی کلافه چنگی به موهاش زد. شماره ى ارشیا را گرفتم . بعد از دو بوق جواب داد :
romangram.com | @romangram_com