#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_271
ــ ولی نگفتم که زدمشون! اونقدر رحم و مروت دارم که بچه های مردم رو نگیرم به باد کتک ؛ دوره ى دعواهای بچگونه خیابونیم هم گذشته غزال ! نفسی از حرص کشیدم:
ــ پس چیکارشون کردی؟ یک بند انگشت اش را نشانم داد:
ــ فقط یه کوچولو ادبشون کردم ، بدون تنبیه فیزیکی ! خیالت تخت !
مانی به اعتراض گفت :
ــ بسه دیگه بابا سرمون رفت ! مثلا بالا سر مریض هستین ! خانم افضلی بهترین ؟
ارغوان دستی به سرش کشید و با صدای تحلیل رفته گفت :
ــ بهترم ممنون .
امیرعلی باز گفت :
ــ بهتره سوار شین ،من شما رو می رسونم . با این با حالی که این خانم دارن نمی تونن تنها برن خونه. نگام به نگاش چسبید. در این وضعیت هم دست بر نمی داشت. می خواست هر طور شده مرا سوار ماشین اش کند .ارغوان دستش را در هوا تکان دا:
ــ نیازی نیست !
بعد رو به من گفت:
romangram.com | @romangram_com