#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_270

ــ شما هم بخورید خانم تنها ،همه امون ترسیدیم . قاعدتا شما مستثنا نیستین ! ما دقیق پشت سر شما بودیم که اون بچه ها ترقه انداختن طرفتون .

حرفش درست بود. از طرفی ضربان شدید قلبم داشت مرا از پا می انداخت. یک شکلات برداشتم و به دهان بردم . امیرعلی اخم ظریفی کرد . مانی اجازه نداد بیشتر از این به تماشام بپردازد و رو به او گفت :

ــ با بچه ها چیکار کردی ؟

با اخم های در هم پیچیده گفت :

ــ حقشون رو گذاشتم کف دستشون ، بچه های تخس سرتق! با اعتراض گفتم :

ــ زدیشون ؟

ــ کتک حقشون بود !

ــ چطور دلت اومد اونا روبزنی ؟ باید باهاشون حرف می زدی و متوجه اشتباهشون می کردی ! زل زد به صورتم و گفت :

ــ من گفتم زدمشون ؟

کلافه بهش چشم دوختم :

ــ تو خودت گفتی حقشونه کتک! پوزخندی زد به ماشین تکیه داد :


romangram.com | @romangram_com