#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_269

ارغوان را گرفتیم و به نزدیک ماشین بردیم . مانی در عقب را گشود و ارغوان را روی صندلی عقب نشاندیم ؛ در حالی که پاهاش به بیرون آویزان بود. قدری آب کف دستم ریختم و به صورتش مالیدم :

ــ خوبی قربونت برم ؟

سرش را تکان داد .هنوز قدرت تکلم نداشت .مانی با نگرانی خاصی به امیر علی گفت :

ــ تو ماشین چیز شیرین نداری ، شکلاتی چیزی ؟

امیرعلی به سرعت در جلو را گشود و از درون داشبورد چند شکلات بیرون آورد، به سمتم گرفت .

یکی را برداشتم و توی دهان ارغوان گذاشتم . فاطمه تمام وقت داشت بازوهاش را ماساژ می داد و یک کلمه حرف نمی زد. این سکوت ازش بعید بود و می گفت خودش هم اندازه او ترسیده؛ شکلات بعدی را به طرف دهان او گرفتم . نگام کرد با لبخندی گفتم :

ــ بخور، تو هم فشارت افتاده رنگ به رو نداری .

با کمال میل شکلات را در دهان نهاد .امیرعلی بلافاصله گفت :

ــ خودتم بخور چشم سیاه ، نگو که تو نترسیدی ! چشام بهش دوخته شد. باز شیطنت به چشمای خاکستریش بازگشته بود :

ــ نیازی به شکلات ندارم جناب ! لبخندی ویران کننده زد:

ــ اوه ، یادم نبود که شما آرنولدی خانم ! حالا خوردن یه شکلات که این حرفا رو نداره ! زود خودش یکی تو دهانش گذاشت و بعدی را به طرف مانی گرفت . مانی بعد از گذاشتن شکلات تو دهان ، رو به من گفت :


romangram.com | @romangram_com