#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_268
بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
ــ فکر کنم ترقه بود ! دقیق زیر پاش منفجر شد !
رو به فاطمه ادامه دادم :
ــ آب معدنی که صبح گرفتی هنوز داری یا تموم شده ؟
فاطمه با عجله و آشفتگی سر تکان داد و از کیفش بطری آب معدنی را بیرون کشید و به دستم داد. مقداری آب روی صورت ارغوان که حالا قشنگ روی زمین نشسته بود، ریختم . تکانی خورد و چشماش را باز کرد . کمی آرامش گرفتم و بطری را نزدیک دهانش گرفتم :
ــ یه ذره بخور ارغوان جان ؛ صدامو می شنوی دوستم ؟
سرش را به کندی حرکت داد و چند قلپ آب خورد . در همین هنگام امیرعلی سر رسید :
ــ حالشون خوبه ؟مشکل جدی که نیست ؟
نگام به سمتش کشیده شد. چهره اش جدی بود و از شیطنت همیشگی چشماش خبری نبود. مانی جوابش را داد :
ــ بهوش اومدن خداروشکر!
ــ چرا رو زمین نشستین ؟ بلندش کنین بیارین تو ماشین. و دزدگیر ماشین اش را به کار انداخت . فاصله نزدیک بود. به کمک فاطمه زیر بازوهای
romangram.com | @romangram_com