#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_265

ــ حالا چرا داری با نخ این رنگی می دوزی؟ می گفتی برات نخ سفید می گرفتم .

ــ ول کن مادر، حالا کی می خواد بیاد این پتو رو ببینه!

ــ خودمون آدم نیستیم مگه مادر من ؟

همان طور که تند تند کوک می گرفت گفت :

ــ حالا دفعه ى بعد که دوباره شستم اش چشم برات با نخ سفید کوک می گیرم .

همان جا روی پتو دراز کشیدم و نگام دوخته شد به سقف که از چند جا گچش ریخته بود:

ــ خواستی خونه تکونی کنی بذار جمعه که منم باشم کمکت کنم .گرد و خاک واسه ریه ات خوب نیست .

ــ یه روز جمعه که می خوای استراحت کنی ، بعد بیای واسه من خونه بتکونی؟ چرخیدم طرفش :

ــ شما به فکر من نباش ، نیما هم هست . شما فقط دستور بده ما انجام می دیم ؛ اگه واقعا نیاز به خونه تکونی هست .

اخمی بهم کرد و گفت :

ــ معلومه که هست ! این جزو سنت های ماست، تا بوده همین بوده . عید و سال نو که می یاد


romangram.com | @romangram_com