#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_264
ــ لعنت به من انقدر دل رحم و مهربونم !
با خنده براش بوسی فرستادم :
ــ عاشقتم خان داداش !
او که به در رسیده بود به سمتم بُراق شد و خنده را بیشتر به دلم مهمان کرد. نیما که رفت نگام را دادم به مامان گلی که با محبت به ما خیره بود :
ــ خدا برای هم حفظتون کنه مادر ؛ کیف می کنم از رابطه اتون . خیالم راحته که بعدِ من پشت به
پشت هم وایستادین .
اخمی به چهره نشاندم و حینی که سوزنش را نخ می کردم گفتم :
ــ دور از جون ! سوزن را ازم گرفت و مشغول کوک زدن شد و در همان حال گفت :
ــ انقدر سر به سرش نزار مادر، جوونه تو سن بلوغه می ترسم یهو از کوره در بره و بی احترامت کنه ، که اگه یه بار این اتفاق بیافته ،دیگه به دوبار سه بار کشیدنش راحته . مانتوم را در آوردم و گفتم :
ــ حواسم هست ، نیما جنبه ى شوخی اش بالاست ولی بازم چشم سعی می کنم کمتر اذیتش کنم . آخه نمی دونی که در آوردن حرص این دردونه اتون چقدر کیف می ده !
مامان گلی به خنده افتاد . به دستش خیره شدم :
romangram.com | @romangram_com