#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_263
ــ از اونجا که می یای بیرون! مامان گلی با لبخندی مهربانانه آرام اش کرد :
ــ بشین سر درست مادر ، خواهرت داره سر به سرت می ذاره .
بعد به من نگاه کرد و ادامه داد :
ــ تو هم کمتر به این بچه گیر بده ! از راه نرسیده بهش سیخونک می زنی ؟
نیما به سر جاش بازگشت و من هم نادم از سنگرم بیرون آمدم :
ــ خیله خب حالا اصلا شما خان داداش مایی ، خوب شد ؟
سرش را بالا آورد و با نگاه مضحکی وراندازم کرد. به خنده افتادم و گفتم :
ــ ای داد بیدا ! امشب زود به پرو پات پیچیدم؛ این نگاه می گه که امشب از خدمات خبری نیست! ابرو بالا داد و با لحنی انتقام جویانه گفت :
ــ شک نکن! امشب خودت بساط شامت رو محیا می کنی تا بیشتر قدر منو بدونی ! لب بر چیدم و با مظلوم نمایی گفتم :
ــ داداشی من واقعا خسته ام ، دلت می یاد پاشم برم این همه راه تا آشپزخونه ؟ اصلا ولش کن
امشب شام نمی خورم، با اینکه خیلی گشنمه ! من رفتم بخوابم! مامان گلی بهمان خندید و منتظر عکس العمل نیما شد . نیما برای لحظه ای خیره نگام کرد .در حالی که با معصومانه ترین نگام بهش زل زده بودم . پوفی کرد و کتاب را به زمین کوبید و از جا برخاست :
romangram.com | @romangram_com