#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_262

مامان گلی عینک ذره بینی اش را که فقط در این موراد به چشم می زد، روی دماغش جابه جا کرد

و با نگاهی بهم گفت :

ــ سلام به روی ماهت دخترم . کم خسته ای با دوختن اینام خسته ترت کنم؟ کنارش نشستم و به سلام نیما پاسخ دادم :

ــ چطوری داداش کوچولو ؟

کتابی در دست داشت و روی بالش لم داده بود .اخم به پیشانی اش نشست :

ــ تو رو خدا جلوی کسی اینطوری صدام نکن مسخره ات می کنن! کجای این هیکل کوچولوئه آخه ؟

به خنده افتادم و بالشتی که جلوی دستم بود به سمتش پرتاب کردم :

ــ تو تا ابد و دَهر داداش کوچولوی منی ، نمی تونی هم این حقیقت رو عوض کنی !

بالشت را روی هوا گرفت و زیر سرش گذاشت :

ــ بله ولازم نیست هی این حقیقت رو به رخم بکشی آبجی خانم .

ــ حتما لازمه که می کشم ! اصلا دوست دارم، دلم می خواد! به سمتم حمله ور شد. با جیغ بلندی پشت مامان گلی پناه گرفتم . نیما انگشت تهدیدش را برام تکان داد:


romangram.com | @romangram_com