#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_261

ــ این خط ، اینم نشون !

دلم در سینه به تک و تا افتاد و شوقی زیر پوستم دوید . یعنی امکان داشت حدس فاطمه مثل

همیشه درست از آب در بیاید ؟ لحظه ای بیشتر طول نکشید که وجدان جانم به حرف آمد:

ــ گیریم که حدسش درست باشه، بعدش چی ؟ تو موقعیت عشق و عاشقی داری الان؟ وقت اینکار است ؟ خودتو زود جمع کن دختر، چه ازلب و لوچه اشم آب راه افتاده ! حتی اگه درستم باشه تو نمی تونی باهاش باشی !اینو تو مغزت فرو کن، افتاد ؟

تکانی به خودم دادم و آهی کشیدم که سینه ام را سوزاند. وجدانم باز به موقع به یاریم آمده بود و با حرفاش خودم و موقعیتم را به یادم انداخته بود. با لحن تندی گفتم :

ــ این چرندیات رو تموم کنین بچه ها !من برای امثال امیرعلی تره هم خورد نمی کنم! الانم

باید برم دیرم شده !

با عجله ترکشان کردم در حالی که وجدانم بهم می خندید و دهن کجی می کرد.

مامان گلی و نیما را در اتاق یافتم . مامان گلی پتوی مرا پهن کرده بود و داشت ملحفه اش را

کوک می گرفت . به سویش شتافتم :

ــ سلام مامان خانم خسته نباشی ؛می ذاشتی خودم بیام کمکت کنم .


romangram.com | @romangram_com