#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_260

ــ اگه لازم بود شما هم بدونی بی شک پچ پچ نمی کردیم جناب !

نگام را بی مهابا در نگاش فرو کردم که باز جواب داد و نطقش را کور کرد و لبخند شیطنت آمیزش را از لباش پراند . مستقیم به هم چشم دوختیم؛ جو بسیار سنگینی حکم فرما شده بود . بالاخره مانی دست زیر بازوش انداخت و او را با خود کشید. هنوز از دستش عصبانی بود گویا که با لحن پر تشری گفت :

ــ بیا بریم امیرعلی ، شر به پا نکن ! امیرعلی بی حرف دنبالش رفت ؛چون سگ نگام بدجور پا چه اش را گرفته بود و زبان به دهانش قفل کرده بود . بعد از خارج شدنشان از کلاس ارغوان پوفی کرد :

ــ این پسره دیگه داره شورش رو در می یاره ، باید یه فکر اساسی براش بکنی نورا ! فاطمه چادرش را جمع کرد و کیفش را از روی صندلی برداشت و با نگاهی به ما با لحنی جدی گفت :

ــ این پسره گلوش پیش نورا گیر کرده ، حالا ببین کی گفتم ! شمه پلیسی ام مطمئن باش هرگز

اشتباه نمی کنه !

دلم آشوب شد و بهش خیره شدم .ارغوان شانه بالا انداخت :

ــ من که فکر نمی کنم این بار درست حدس زده باشی ، اون فقط می خواد نورا رو رام خودش کنه، بعدش به آسونی ولش می کنه شک نکن .

فاطمه سرش را به سمت بالا حرکت داد و باز به من که ساکت وصامت به حدس هایشان گوش سپرده بودم، نگریست و با تاکید گفت :

ــ حرف منو آویزه ى گوشت کن ،این پسر که من دیدم الان تو نگاش پر از عشقه ! اون می خواست صیدت کنه اما گرفتارت شده ولی انقدر که مغروره نمی خواد اینو قبول کنه !

دستش را پیش آورد و دو خط فرضی کف دستش کشید و ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com