#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_259
ــ الهی !بچه رو اذیت نکن نورا که با من و نیشگونام طرف می شیا !
یه قدم رفتم عقب و در همان حال گفتم :
ــ بهم نزدیک نشو ازت می ترسم ! برخورد با جسمی جمله را در دهانم ماساند. به عقب نگاه کردم و از دیدن امیرعلی درست پشت سرم دلم در سینه فرو ریخت. زود خود را جمع و جور کردم با لحنی تند گفتم :
ــ چرا اینجا وایستادی ؟
چنگی به موهاش زد که دلم را باز زیر و رو کرد . امروز موهای پر پشتش به شدت خوش حالت فُرم گرفته بود . چشمان خاکستریش را بهم دوخت :
ــ مگه این قسمت از کلاس رو خریدی چشم سیاه ؟
یه قدم دیگر عقب رفتم و با اخم هایی در هم تنیده گفتم:
ــ نخیر نخریدم ولی این همه جا ، چرا باید درست وایستی پشت سر من ؟!
شانه ای بالا انداخت :
ــ صدای خنده اتون کنجکاوم کرد و اومدم اینوری ! چی پچ پچ می کنین که هِر و کرتون هواست
خانم ها ؟
romangram.com | @romangram_com