#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_258
ــ دیگه تکرارش نکن ارغوان ، خداییش دیگه ازت خوف دارم . جای سالم رو بازوم نزاشتی دختر! فاطمه طرف دیگرم ایستاد و در حالی که چادرش را مرتب می کرد گفت :
ــ آخ که جگرم کباب شد برات خواهر! بیا یه دونه ماچت کنم شاید بوفت خوب شد !
سریع دست در گردنم انداخت و صورتم را بوسید . به عقب هلش دادم و با اخم گفتم :
ــ برو اونور ببینم ! اینجا جای این کاراست آخه ؟ بدون اینکه بهش بر بخورد یا تغییر موضع بدهد گفت :
ــ پس کجا جاشه خواهر؟ ابراز محبت که دیگه جا و مکان نمی خواد !
و با شیطنت ابرویی برام تکان داد . خنده ام گرفت. انرژی فاطمه همیشه حسرتم را بر می انگیخت. انگار نه انگار همین دو ساعت پیش داشت از دیدن جسد پس می افتاد . این روحیه اش را دوست داشتم
و تحسین می کردم . بالاخره خنده به لبام هجوم آورد:
ــدختره ى بی مغز! انگار من بودم داشتم دو ساعت پیش جون به سر می شدم !
دماغش را جمع کرد:
ــ خدا ازت نگذره نورا ، باز یادم آوردی ! با صدا خندیدم و زود دستم را گذاشتم جلوی دهانم. ارغوان راحت و بی غل و غش خندید و دست
دور گردن فاطمه انداخت و صورتش را بوسید:
romangram.com | @romangram_com