#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_257
ــ هر چی می خوای اسمش رو بذار، فقط بگو یارو برات چی نوشت ؟ شماره داد بهت ؟ از اینکه انقدر راحت همه چیز را حدس می زد حرصم گرفت :
ــ اصلا نمی گم ! تا خودِ صبحم فک بزنی دهنم وا نمی شه !
چشمکی به ارغوان زد و بی توجه به جوش و خروش من گفت :
ــ اینم زد به هدف ، یارو بهش شماره داد ؛ اونم ترم قبل !
مکثی کرد و ضربه ای به پشت دستم زد و برزخی ادامه داد :
ــ اونوقت ما الان باید بفهمیم !
در مقابل فاطمه خلع سلاح شده بودم . با بیچارگی تکیه دادم به صندلی و یک نفس عمیق از
سینه ام بیرون پرید که موجبات تفریح آن دو جلاد را فراهم کرد . بعد از کلاس بلند شدم و سر سنگین گفتم :
ــ من دارم می رم خداحافظ !
ارغوان از جا برخاست و بازوم را گرفت و با ملایمت نوازش کرد و با مهربانی گفت :
ــ الهی بمیرم خیلی دردت اومد رفیق ؟ دست خودم نبود جون تو ، انقدر چیز میز از آدم پنهون می کنی حرص اش در می یاد خب ! ارغوان رقیق القلب بود و زود از کارش پشیمان می شد . لحن پر محبت اش دلم را نرم کرد و بهش لبخند زدم :
romangram.com | @romangram_com