#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_255
ــ غلط نکنم جزوه افتاده دست اون پسره ى پُر مُدعا ! درست حدس زدم ؟ خنده ام گرفت . پای فضولی که به میان می آمد، همه چیز از یاد فاطمه می رفت ؛حتی اتاق تشریح
و جسد .با خنده سر تکان دادم و گفتم :
ــ بله طبق معمول شَم پلیسی شما زد به هدف ! فاطمه با ذوق بشکنی زد و گفت :
ــ خب حالا طرف چی نوشته بود برات ؟
با تعجب برگشتم طرفش ، آثار تعجب را که در صورتم دید به خنده افتاد و رو به ارغوان گفت :
ــ بازم زدم به هدف انگاری ! حق با تو بود ارغوان ،این دختره نم پس نمی ده ! باید حتما از زیر زبونش حرف کشید . بعد بهشم بر می خوره ازش بازجویی می کنیم !
لحن با مزه اش ما را هم به خنده انداخت . ارغوان باز نیشگونی جانانه مهمان بازوم کرد که باعث شد به تندی سمتش برگردم و خودم را کمی عقب بکشم . اخم هام از درد بهم پیچید و ارغوان بی اعتنا گفت :
ــ حقته ! حق اعتراضم نداری ، چطور چیزی بهم نگفتی ؟ از این به بعد هر چی پنهون کنی جاش کتک می خوری !
بازوم را ازش دور کردم و گفتم :
ــ یه صحبتی باید با مامانت داشته باشم ، تو که اینطوری نبودی ! از کی دست بزن پیدا کردی بچه ؟
ابرویی بالا پراند:
romangram.com | @romangram_com