#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_254

گِرد ناراحتی را بر چهره اش ببینم .ارغوان لبخند زد و منتظر پاسخ مانی شد . مانی چنگی به موهاش زد و در حالی که می خندید گفت :

ــ ممنونتون می شم خانم ! باز جزوه لازم شدم ! قیافه ای مظلومانه به خود گرفت و با نگاهی منتظر بهم چشم دوخت. نگام برای لحظه ای بی اراده به سمت امیرعلی حواله شد؛ نشسته بود روی صندلی و با ژست همیشگی اش از من بینوا دل می ربود.

در کمال حیرتم نگام را گیر انداخت و چشمکی پر شیطنت برام فرستاد . دلم در سینه فرو ریخت

و زود نگام را ازش دزدیدم . امیرعلی مرا از رو برده بود ؛ با عتاب و غضب صبح این رفتار و

این چشمک خارج از تصورم بود . نمی شد هرگز رفتار بعدی اش را پیش بینی کرد. نگام افتاد به مانی که با سری کج داشت نگام می کرد. خیلی جدی گفتم :

ــ باشه اما خواهشا بجز خودتون دست کس دیگه ای نیافته ! و با حرکت ابرو به امیرعلی اشاره کردم . نیما با تعجب لحظه ای برگشت و به امیرعلی نگاه کرد و بعد به سویم سر چرخاند :

ــ متوجه ى منظورتون نمی شم ! سری قبل هم من جزوه رو دست هیچ کس ندادم ،اینو مطمئنم !

شگفت زدگی مانی بهم این باور را داد که در ماجرای شماره نویسی بی تقصیر است و نظرم را که در موردش تغییر کرده بود ، دوباره عوض کرد . سری براش تکان دادم و گفتم :

ــ گویا از اعتمادتون سواستفاده شده بود سری قبل ! با این حال من حرفتون رو قبول می کنم؛ الان جزوه همرام نیست چهارشنبه اول وقت می رم کتابخونه ى دانشکده ،می تونین بیاین ازم بگیرین و دوشنبه هفته بعد برام بیارین. هنوز در شوک حرفام بود و سرسری تشکری کرد و به سر جاش بازگشت .نشستم روی صندلی و بعد از لحظاتی نگام سرک کشید به سمتی که آنها نشسته بودند ؛ اخم های مانی تو هم بود و داشت زیر گوش امیرعلی چیزی را پچ پچ می کرد .امیرعلی دستی به سرش کشید و بی توجه به اخم های او با خنده جوابش را داد . صورت مانی پر از حرص شد و انگشت اشاره اش را برای او تکان داد و بعد از یک جمله که به نظرم تهدید آمد ، رویش را از او برگرداند . جناب امیرعلی بی عار تر از همیشه باز خندید و به روی مبارکش نیاورد. زود سرم را برگرداندم تا باز غافلگیرم نکند . ارغوان آرام پرسید :

ــ جریان چی بود ؟ بهش نگفته بودم ؛ مانند تمام چیزهای دیگری که بهش نمی گفتم. فاطمه کمی خودش را جلو کشید

و رفت توی جِلد همیشگی اش و با لودگی گفت :


romangram.com | @romangram_com