#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_253

نمی تونم لب به غذا بزنم . دستام را توی جیب بافتم فرو کردم ودلجویانه گفتم :

ــ عادت می کنی دوستم . فکر می کنی ما راحتیم؟ ما هم آدمیم خب !منم حالم خراب می شه ولی این دیگه راهیه که انتخاب کردم و تا آخرین لحظه هم حاضر نیستم پا پس بکشم. این چیزایی که یاد می گیری قراره باهاش یه روزی جون آدما رو نجات بدی؛ می خوای به مردم کشورت خدمت کنی. به اون قسمت ماجرا فکر کن .

ارغوان با سر تایید کرد و جای من ادامه داد :

ــ خدا شاهده منم همین طورم ! شبا که می رم خونه تا چشمم رو می بندم جسد می بینم ! البته اوایل خیلی بدتر بود الان ترسم دیگه ریخته، فکرت رو فقط رو حرف های استاد متمرکز کن ، اصلا انگار نه انگار که بالای سر مُرده وایستادی ! فاطمه پوفی کرد و گفت:

ــ همه ى اینا رو روزی صد بار به خودم می گم ولی باز که پام می رسه به اون اتاق همه چیز یادم می ره !

درکش می کردم اما کاری براش از دستم ساخته نبود . گویا ارغوان هم حال مرا داشت که مانند من سکوت کرد . به طبقه ى بالا رفتیم و سر کلاس بعدی حاضر شدیم . زبان تخصصی که با امیرعلی درسمان مشترک بود . با نگاهی اجمالی به کلاس دریافتم که او و مانی زودتر از ما رسیده اند .

بی اعتنا بهشان را کج کردم و طرف دیگری را برای نشستن انتخاب کردم . هنوز جاگیر نشده بودیم که مانی به سویمان آمد و مودبانه سلام داد. به ناچار ایستادم و بهش سلام کردم .فاطمه و ارغوان نشسته بودند و در همان حال جوابش را دادند. نگاه مانی معطوف من شد و با لبخندی بر لب گفت :

ــ من دوباره ازتون التماس دعا دارم خانم تنها !

یک ابروم بالا پرید و بهش زل زدم :

ــ خیر باشه جناب ! در چه موردی باید دعاتون کنم ؟

خنده به لبان فاطمه بازگشت و دلشادم کرد . در همین مدت کوتاه محبتش به دلم نشسته بود و دوسنداشتم


romangram.com | @romangram_com