#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_252
ــ موافقم ! سه تا قرار هر 5 روز یکی ! پوفی کردم و کلافه بهشان نگریستم :
ــ نمی تونم ،یا ایها لناس نمی تونم ! فقط یه روز قول می دم ؛ خیرشو ببینین خلاص ! لب و لو چه شان از لحن محکمم آویزان شد. با این لحن که حرف می زدم می دانستند آسمان به زمین بیاید نورا از حرفش بر نمی گردد . ارغوان به فاطمه نگاه کرد و گفت :
ــ جهنم الضرر! همین یکی رو بچسبیم که خربزه آبه ! فاطمه در حالی که برام شکلک در می آورد گفت :
ــ دختره سرتقِ زورگوی تحفه ! از لحن لجوجانه اش من و ارغوان به خنده افتادیم . خودش بدون حتی لبخندی ازمان رو بر گرداند.
ساعت بعدی تشریح عملی داشتیم . دوساعت تمام بالای سر جسدی که متعلق به مرد جوانی بود، سرپا بودیم و به توضیحات استاد گوش فرا می دادیم و هر جا که لازم بود به سرعت نُت برداری
می کردم . از اتاق تشریح که بیرون آمدیم ، فاطمه چادرش را از کیف اش در آورد و به سر کشید. چهراه ش حسابی در هم بود .هنوز بعد از گذشت نزدیک به شش ماه به دیدن جسد عادت نکرده بود .
دستی به شانه اش زدم که باعث شد بهم نگاه کند . با لبخندی دوستانه گفتم :
ــ نبینم تو خودت باشی رفیق.
نفس عمیقی کشید و چشماش را با دو انگشت مالاند .ارغوان کج شد و بهش نظر دوخت :
ــ هنوز نتونستی خودت رو وقف بدی ؟ فاطمه تازه اولشه ، دوره ى علوم پایه که بگذره دیگه تا چند سال عملا باید تو بیمارستان زندگی کنیم و هر روز معلوم نیست چند تا جسد ببینیم ؛ خون و خونریزی که دیگه خوراکمونه ! فاطمه صورتش را جمع کرد رنگش پریده بود، با انزجار گفت :
ــ هر چی سعی می کنم این یه قلم تو کتم نمی ره ! هر بار که تشریح داریم تا دو روز حالم بده ،
romangram.com | @romangram_com