#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_251
ــ تو بگو تا اونور ایستگاه اتوبوس ، نه والا ! تکیه دادم به صندلی و جفتشان را زیر نظر گرفتم. با دستانی قلاب شده زیر سینه گفتم :
ــ از اول آخرش رو بگین ، چی می خواین شما دو هند جگر خوار که نیومده دارین استنطاقم می کنین؟ ارغوان لبخندی موذیانه زد:
ــ این شد حالا ! اشاره ای به فاطمه کرد و او به حرف آمد :
ــ یه برنامه درست و حسابی می خوایم برای تعطیلات عید ! گوشی که بحمدا... نداری ! قیافه ى
نحست رو هم نبینیم ؟
ــ اگه قیافه ام نحسه دیگه چرا بخوای ببینی اش ؟ لبه ى چادرش را به دست گرفت و چشمش را در حدقه چرخاند :
ــ دیگه اون از بزرگواریمونه رفیق ! به خنده افتادم و ارغوان گوینده شد و نگام را به خود جلب کرد :
ــ اون دیگه مشکل خودمونه که بخوایم این قیافه ى نحس و صمم بکم تو رو تحمل کنیم یا نه !
ــ الان اگه من قول یه گردش دوستانه بدم بهتون حله ؟ از مستفیض کردنم با این القاب و عناوین دست بر می دارین ؟ ارغوان نشان داد که فکر می کند و فاطمه با سرعت گفت :
ــ نخیر یکی کمه ، حداقل سه تا !
ارغوان با انگشت به او اشاره کرد :
romangram.com | @romangram_com