#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_249

ــ بده بستونتون تموم شد چشم سیاه ؟

دلم به لرزه درآمد اما زبانم تند و تیز جوابش را داد :

ــ بله ، فرمایش ؟

از رک و راستیم جا خورد و تکیه اش را از دیوار برداشت و یک قدم بهم نزدیک شد :

ــ چی بین تو و شمسه که ازش شماره می گیری و لبخند به لبای همیشه بسته اش می کشونی ؟ با پررویی بهش زل زدم و با لحن حرص درآری گفتم :

ــ خودتون رو معرفی نکردین جناب ، شما ؟! از طعنه ى سنگینم فکش بهم قفل شد و خشم تو چشماش درخشید . پوزخند زدم و ادامه دادم :

ــ پا تو کفش من نکن که بدتر از اینا می خوری ! به سرعت از کنارش گذشتم و از پله ها بالا رفتم . بر خلاف تصورم دنبالم نیامد و مرا با کوبش های بی امان قلبم تنها گذاشت .

به کلاس که رسیدم هنوز هیجان زده بودم . ارغوان برام دست تکان داد . به سمتشان رفتم :

ــ سلام بچه ها .

جفت با خُشرویی پاسخم را دادند . کنارشان نشستم. ارغوان بی مقدمه گفت :




romangram.com | @romangram_com