#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_248
ــ روزهای 5 شنبه کلا بیکارم ، روزهای سه شنبه هم دو ساعت بعد از ظهر می تونم وقت بزارم . دفترچه اش را از جیب کتش بیرون آورد و با خودنویس اش چیزهایی درونش نوشت ؛ بعد برگه را جدا کرد و به دستم داد. نگاهی بهش کردم ، برنامه ای ترتیب داده بود و شماره ى موبایلش را
هم با خطی خوش نوشته بود :
ــ اگه به هر دلیلی نتونستین در جلسه ها شرکت کنین حتما بهم خبر بدین ؛ لازم به ذکر نیست که... میان کلامش گفتم :
ــ که از بی نظمی بیزارین ! خنده با لباش آشنا شد و با نگاه خیره ای گفت :
ــ در حاضر جوابی استادی دختر جوان ! کاغذ را توی جیبم گذاشتم و با لبخندی گفتم :
ــ گفتن حقیقت که دیگه حاضر جوابی به حساب نمی یاد استاد ! سرش را تکان داد و گوشه ى لبش را جمع کرد، انگار که بخواهد جلوی خنده ى بیشترش را بگیرد :
ــ برو سر کلاست دختر ! با لبخندی پیروزمندانه ازش جدا شدم و گفتم :
ــ فعلا با اجازه استاد .
برام سر تکان داد و رفت. بلافاصله نگام با نگاه امیرعلی گره خورد. تکیه داده بود به دیوار و یک
پایش را گذاشته بود روی پای دیگرش . یک دستش در میان جیب شلوارش پنهان بود. با ژست
خاصی بهم خیره بود :
romangram.com | @romangram_com