#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_246

ــ بخور جونم دلم، نوشت جونت. فقط آروم تر تا مجبور نشیم کتک ات بزنیم ! صدای خنده ى داداش نیما به هوا رفت و اخم های من بیشتر در هم گره خورد .

********

در راهروی دانشکده دوباره به استاد شمس برخوردم ؛ بهش سلام دادم و جواب شنیدم :

ــ سلام خانم ، اتفاقا کارت داشتم ! منتظر بهش چشم دوختم که ادامه داد :

ــ شماره ى موبایلت رو لازم دارم برای هماهنگی تایم های بیکاریمون .

دستم را توی جیب بافتم فرو کردم و خونسرد گفتم :

ــ اما من موبایل ندارم !

شگفت زده گفت :

ــ ندارین؟! سرم را تکان دادم و او دوباره گفت :

ــ چطور ممکنه ؟

شانه ای بالا انداختم و با لاقیدی گفتم :


romangram.com | @romangram_com