#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_245

از حرفش خنده ام گرفت و لقمه به گلوم پرید . به شدت به سرفه افتادم . نیما سریع پرید کنارم و

چند ضربه ی محکم به پشتم نواخت . مامان گلی هم چنان توبیخ گرانه حرف می زد :

ــ نگفتم ! چرا حرف گوش نمی دی مادر ، الان خفه می شه ! نیما محکم تر بزن !

به اعتراض دستم را بالا آوردم و به زحمت گفتم :

ــ نمی خواد پشتم سوراخ شد نیما !

بالاخره نیما دست از زدن برداشت و نفسم دوباره بازگشت . دستم را به سمت گلوم بردم و مظلومانه گفتم :

ــ خیلی نامردی نیما ، داشتی منو نجات می دادی یا قصد جونم رو کرده بودی ؟ نیما به خنده گفت :

ــ من بی تقصیرم ، دستور مامون گلی بود . بهش چشم غره زدم و نگام تو نگاه مامان گلی نشست :

ــ داشتیم مامان گلی ! لبخند زد به روم :

ــ مادر داشتی خفه می شدی، دست رو دست می ذاشتیم یعنی ؟

با اخم لقمه ای گرفتم و توی دهانم گذاشتم. آن دو به خنده افتادند و مامان گلی با مهربانی زایدالوصفی گفت :


romangram.com | @romangram_com