#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_244
ــ چه فرقی می کنه ؟ بالاخره یکیش اون یکی رو خورد دیگه !
نیما به خنده افتاد و تابه را بیشتر سمتم سُراند :
ــ بخور خواهر جون ، مثل اینکه از جنگل های آمازون فرار کردی ! لقمه در دهان گفتم :
ــ اینو خوب اومدی برادر من ! من همیشه از قحطی اومدم انگار !
مامان گلی نشست کنار سفره و در حالی که قرص هاش را یکی یکی از لفافش بیرون می کشید گفت:
ــ آروم تر دختر دنبالت که نکردن ، لقمه می پره تو گلوت . لقمه را فرو دادم و لیوان آبی را که نیما برام ریخته بود ، سر کشیدم . مامان گلی به اعتراض گفت :
ــ باز داری وسط غذا آب می خوری؟ خوبه خودت داری درس دکتری می خونی و من باید بهت
تذکر بدم !
لقمه ى دیگری گرفتم و با خواهش گفتم :
ــ جون من بی خیال شو مامان خانم ، بذار از غذام لذت ببرم ؛ خیلی گشنمه . نیما با خنده لقمه ای گرفت و قبل از خوردنش گفت :
ــ این آبجی ما دائم الگشنه است مامان گلی راحتش بزار !
romangram.com | @romangram_com