#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_243

ــ خیلی رو داری بشر !

از لحنش اش خنده ام بیشتر شد و حینی که لباس هام را در می آوردم گفتم :

ــ اتفاقا چیز جدیدی نگفتی ، انقدر که این جمله رو شنیدم دیگه بهش سِر شدم ! هیچ اثری روم نداره داداش ! سرش را تکان داد و خنده چشماش به لباش سرایت کرد . مامان گلی وارد شد و گفت :

ــ باز شما دوتا شروع کردین به کل کل ، آخرش می رسه به دعواها !

کش موهام را باز کردم ؛ چنگی میانشان زدم. به معنی واقعی کلمه خسته ام کرده بودند. شستنشان هم که برام عذاب علیم بود ؛آن هم با این وقت کمی که من داشتم. جلوی سفره نشستم و تکه ای از نان داغ را کندم و به دهان بردم . اسید معده ام ترشح شد و بدجور دلم به قار و قور افتاد. همان طور که نان را می جویدم جواب مامان گلی را دادم :

ــ منو داداش نیما هیچوقت دعوامون نمی شه مامان خانم . نیما پارچ آب را به همراه دو لیوان وسط سفره گذاشت و نگام کرد :

ــ الان گوشام حسابی مخملی شد ! نیاز نیست تو زحمت بکشی خودم سفره ى شام رو می ندازم !

بلند خندیدم و انگشت شصتم را نشانش دادم :

ــ آفرین داداشی باهوشم ، زود شام رو بیار که روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد ! تابه سیب زمینی های سرخ شده را وسط سفره گذاشت و بعد از روی سینک ظرفشویی سبد سبزی خوردن تازه را به سفره آورد و خودش هم کنارم نشست :

ــ احتمالا اون روده کوچیکه نیست که روده بزرگه رو می خوره ؟

به طرف تابه حمله کردم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com