#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_242
ملحفه را جهت عکس مامان گلی پیچاندم و شُر شُر آب بود که روی زمین می ریخت :
ــ نه ندیدم چرا صبر نکردین من بیام ؟ باز یکم حالت خوب شده افتادی به جون خونه؟ ملحفه را از دستم گرفت و روی بند انداخت . با نگاه گذاریی به من گفت :
ــ نیما کمک کرد بچه ام همه ى ملحفه ها رو خودش تنهایی شست ؛ خدا خیرش بده ! گوشه ى ملحفه را گرفتم و روی بند صافش کردم :
ــ داداش نیمای خودمه دیگه ! واسه خودش مردی شده ! همان لحظه صدای نیما مرا واداشت به عقب بنگرم :
ــ باز دارین غیبت منو می کنین ؟
نگاش کردم ؛ دو عدد نان سنگک تو دستاش خود را به رخ می کشید و بو پراکنی می کرد . لبخند زدم و گفتم :
ــ کله پاچه ات رو بار گذاشته بودیم ، فقط نون سنگک مون کم بود که خودت زحمتش رو کشیدی ! به سمت آشچزخانه حرکت کرد :
ــ اینجوریه خانم دکتر؟ یه کله پاچه ای نشونت بدم خودت حظ کنی !
خندیدم و تشت لباس ها را برداشتم گذاشتمش کنار حوض و دنبالش رفتم توى آشپزخانه :
ــ نشون بده ببینم ! من که خیلی گشنمه !
نان ها را گذاشت لای سفره و بعد نگاه خرمایی خندانش را به من داد :
romangram.com | @romangram_com