#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_241
بعد از اینکه حسابی ازم کار کشید اجازه خروج از شرکت داد . مانند پرنده ای که از قفس آزاد شده باشد ، سبک و فارغ بال در خیابان را ه می رفتم . حال و هوای اوایل اسفند بهاری بود و
تکاپویی که میان مردم ایجاد شده بود ناخداگاه آدم را سر ذوق می آورد . آمدن سال جدید و بهار
همیشه برام خوشایند بود و از جنب و جوشی که در اسفند به جان مردم می افتاد ، لذت می بردم . به خانه رسیدم و کلید را در قفل چرخاندم ؛ با دیدن مامان گلی که مشغول پهن کردن ملحفه های شسته شده روی بند بود ، لبخند به لبم نشست و دانستم ما نیز از این تکاپو مستثنی نیستیم .
به طرفش رفتم و سلام دادم . سرش را از پشت ملحفه ى سفید رنگ بیرون آورد؛ با لبخندی
مهربان بهم نظر دوخت :
ــ سلام مادر خسته نباشی. امشب چقدر دیر کردی !
کیفم را روی پنجره ى آشپزخانه گذاشتم و مقنعه از سر کشیدم :
ــ خیابونا خیلی شلوغه ؛ این روزام بیشتر تو شرکت می مونم ؛ آخر ساله و حساب کتابا زیاده .
نیما کجاست ؟
ملحفه ى دیگری برداشت و مشغول آبگیری اش شد . رفتم کنارش و یک سرش را گرفتم و او گفت:
ــ رفت سر کوچه نون بگیره ، ندیدیش ؟
romangram.com | @romangram_com