#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_240

بهادری در گوشم پیچید :

ــ سلام خانم تنها !

پوفی کردم و روی صندلیم نشستم :

ــ سلام جناب رییس ! امری داشتین ؟ چرا از باباولی خبری نیست ؟

ــ امروز رفته مرخصیه ، دانشگاه چطور بود خانم ؟ از لحن بیش از حد خودمانی اش چندشم شد و از نبود بابا ولی مو به تنم سیخ ماند . بابا ولی که بود انگار یک دیوار بین من و بهادری بود و او را ملزم می کرد تا مراقب رفتار و حرفاش باشد. نگام به دسته گل بود و شصتم خبردار شد که این دسته گل زیبا از کجا آب می خورد. قبل از اینکه حرفی بزند گل را برداشتم و به سمت سطل زباله رفتم . هنوز گوشی بی سیم همراهم بود و سکوت بهادری بهم می گفت که دارد مرا از مانیتورش تماشا می کند . دسته گل را توی سطل زباله انداختم و تو ى گوشی گفتم :

ــ امری دارین در خدمتم جناب رییس !

کلمه ى آخر را با غلظت بیان کردم . نفسی که از حرص کشید، توی گوشی به وضوح شنیده شد .

پوزخندی به لبام دعوت شد، این جناب مرا خیلی دم دستی در نظر گرفته بود .درست بود که به این شغل نیاز داشتم و از کنار حرفاش می گذشتم اما دسته گل معنا و مفهومی فراتر از این ها داشت و من نورا تنها ، هرگز به این معناها تن در نمی دادم . صداش اینبار خشک و جدی به گوشم خورد :

ــ خیلی زود به پرونده ای که رو میزت گذاشتم رسیدگی کن و برام بیار، بی فوت وقت !

صدای کوبیده شدن گوشی روی دستگاه لبخند را به لبام آورد . توانسته بودم به این آقای به ظاهر محترم یک درس حسابی بدهم . نفس راحتی کشیدم . هر وقت این کار را می کردم ، دیگر تا مدتی خیالم راحت بود. بهادری تا مدتی دست از سرم بر می داشت و به فکر انتقام می افتاد و با خرده فرمایشاتش ، جانم را به لبم می رساند ،اما من راضی بودم از تمام آن بیگاری ها ؛ حداقل روح و روانم در آرامش بود .

**********


romangram.com | @romangram_com