#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_239

ــ زود باش سوار شو نورا الان اتوبوس می ره ها !

به خودم آمدم و با عجله به سمت پلکان اتوبوس پا تند کردم. برای لحظه ای به عقب برگشتم و برای بچه ها دست تکان دادم :

ـــ فعلا بچه ها !

هر دو بهم لبخند زدند و دستی برام تکان دادند . ارغوان با صدای بلند گقت :

ــ بعدا به حسابت می رسیم . یکی طلب ما !

سوار شدم و روی صندلی کنار پنجره نشستم . ازلای پنجره گفتم :

ــ حتما لطفا فراموش نشه !

نگاه ارغوان باز برزخی شد . اتوبوس حرکت کرد و من نتوانستم عکس العمل بعدیشان را ببینم . و باز در افکار خودم غرق شدم . دستم را روی سینه ام گذاشتم و به ریتم طپش های دلم گوش سپردم .عجیب در سینه ام بالا پایین می پرید و مرا بیقرار می کرد .

بعد از یک ساعت طی مسافت به شرکت رسیدم . در را که گشودم چشمام به دسته گلی زیبا افتاد روی میزم قرار داشت . از بابا ولی خبری نبود. سکوت عجیبی فضا را فرا گرفته بود. به سمت آبدارخانه رفتم و بابا ولی را صدا زدم :

ــ بابا ولی کجایی ؟ سرم را داخل آبدارخانه کردم و چرخاندم ، اما اثری از بابا ولی نبود . شانه ای بالا انداختم و به طرف میزم رفتم . همان طور که کیفم را روی میز می گذاشتم و بافتم را از تن خارج می کردم؛ نگام به دسته گل خشک شد . چند شاخه گل رز به طرز زیبایی در زرورق پیچانده شده بود . برام عجیب بود چون فضای شرکت همیشه خشک و بی روح بود و تا به حال گلی در آنجا ندیده بودم .

زیاد فرصت حلاجی این موضوع را پیدا نکردم؛ با زنگ تلفن گوشی را برداشتم و صدای بم


romangram.com | @romangram_com