#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_238
ــ قبلا هم عرض کرده بودم خدمتتون که بهتره عمه اتون رو برسونین ! مانی به خنده افتاد و با نگاه مفرحی چشماش بین من و امیرعلی در گردش بود . ارغوان که
کنارم ایستاده بود ، سرش را برگرداند تا خنده اش معلوم نباشد و فاطمه رویش را با چادر گرفت. امیرعلی اما بی عار زد زیر خنده و گفت :
ــ حیف که عمه ندارم ، وگرنه حتما یه روز با خودم می یاوردمش ! شاید راضی می شدی که
همراهمونه و سوار ماشین می شدی !
دروغ چرا خنده ام گرفت . صدای خنده ى مانی قطع نمی شد و داشت حسابی با ما تفریح می کرد .
نگام تو نگاه ارغوان گره خورد ؛ بهم اشاره می زد جوابی دندان شکن بهش بدهم . نگام را ازش گرفتم و به چشمان پر از شیطنت امیرعلی پیچاندم . دلم در سینه فرو ریخت . باورش برام سخت بود که تا این حد دوستش دارم . مردی را که فقط چند ماه از آشناییم باهاش می گذشت و چندان شناختی ازش نداشتم . اتوبوس در حال نزدیک شدن به ما بود :
ــ حالا که نداری ، اگه داشتی اونوقت ممکن بود سوار ماشینت شم ! پس دیگه این خیال خام رو از ذهنت بیرون کن و کمتر وقت خودتو ما رو بگیر !
اگرم زودتر راه نیوفتی فکرکنم یه جریمه ى تُپل بشی ، چون دقیق جای اتوبوسی که داره می یاد پارک کردی !
چشماش برقی زد و با همان خنده ى روی لباش ، از آیینه جلو به خیابان نگاه کرد . دنده را جا زد و طبق عادتش دو انگشتش را روی پیشانی حرکت داد ، که دلم را حالی به حالی کرد . صداش در گوش جانم نشست :
ــ باشه ! اگه من امیرعلیم بالاخره تو رو سوار این ماشین می کنم ! منتظر اون روز باش چشم سیاه ! بعد از لحظاتی طولانی که بهم خیره شد و خوب وراندازم کرد ، پاش را روی پدال گاز فشرد و یک ثانیه قبل از رسیدن اتوبوس ، ماشینش از جا کنده شد . مانی برامان دست تکان داد و اتوبوس بلافاصله جای او پارک کرد. همان طور مسخ آخرین نگاش بودم که ارغوان بازوم را
گرفت و گفت :
romangram.com | @romangram_com