#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_237
کفراش در آمد و مرا تقریبا از آغوشش پرت کرد بیرون و گفت :
ــ دختره ی مارموز، چند ساعته پس مارو گذاشتی سرکار؟
ارغوان هم بهش ملحق شد و به عادت همیشگی اش از بازوم نیشگونی گرفت و در حالی که دندانهاش را بهم می سابید گفت :
ــ خفه شی الهی نورا ! دقمون دادی بچه سرتق !
خودم را کشیدم کنار و بازوم را مالیدم و در عینی که سعی می کردم جلوی خنده ام را بگیرم ، با اخمی مصنوعی گفتم :
ــ دستت بشکنه دختر ! دیگه از بازوهام هیچی باقی نمونده ! کبوده از بس نیشگونم گرفتی !
هنوز عصبانی بود .سرش را تکان داد و گفت :
ــ خوب کردم ، بازم می کنم اگه سرکارم بذاری !
دیگر نتوانستم جلوی آن خنده ى دیوانه وار را بگیرم و شروع کردم به خندیدن . حالا تمام سعیم این بود که صدای خنده ام بلند نشود ، که به گفته ى مامان گلی زن باید حیا داشته باشد و صدای خنده اش
نباید به گوش نامحرم برسد . درهمان حین اتومبیل پرشیای سفید کنارمان ترمز کرد. شیشه ی طرف شاگرد، پایین آمد . مانی کنار دست امیرعلی نشسته بود و بهمان لبخند می زد . سری برامان تکان داد . امیرعلی خودش را کشاند جلوتر و در حالی که نگاش را روی من تنظیم کرده بود گفت :
ــ بیا می رسونمت چشم سیاه ، امروز اتوبوس سواری رو بی خیال شو ! خنده خیلی زود از لبام پر کشید و اخم جاش را گرفت . به تندی گفتم :
romangram.com | @romangram_com