#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_236

ــ انقدر حرص نخور دخترم شیرت خشک می شه . یه چند وقت دیگه با این بگردی دیگه آب بندی می شی . دهنش عجیب چفت و بست داره ، اگه نخواد حرف بزنه خودتو این وسط پر پرم کنی به حرف نمی یاد !

فاطمه با اخم بهم نگاه کرد و من با دهان باز زل زدم به ارغوان ؛ با حالتی طلبکارانه دست دیگرش

را به کمر زد باز ابراز فضل کرد :

ــ چیه نگاه می کنی ؟ نکنه می خوای بگی دروغ می گم ؟

پوفی کردم و موهام را به درون مقنعه فرستادم . یکهو حس بدی بهم دست داد :

ــ چرا امروز شما دوتا انقدر گیر شدین ؟ بخدا چیز خاصی نبود ، بهم تاکید کرد که قبل خودش راهم نمی ده تو کلاس ، منم براش حاضر جوابی کردم و گفتم که در جریانم ؛ اونم از پررویی من خنده اش گرفت ، فقط همین ! حالا خیالتون راحت شد ؟ گوشت به تنم نذاشتین شما دوتا ! کلافه شدم از دستتون ! چرا اصلا اومدین رشته ى پزشکی ، من نمی فهمم ؟ می رفتین بازجویی چیزی می شدین

یا وکالت بهتون بیشتر می یومد !

کلافه ازشان رو برگرداندم که جفت به خنده افتادند . فاطمه زود بغلم کرد و گفت :

ــ آخیش خیالم راحت شد ! منو از یه شب زنده داری مسلم نجات دادی ! می مُردی از اول بگی بهمون ؟

نگام روی صورتش چرخید و نچی کردم و گفتم :

ــ اونوقت انقدر بهت مزه می داد و حس آسودگی می گردی ؟


romangram.com | @romangram_com