#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_235

با قدم ها تند خودم را به کلاس بعدی رساندم . داشتم کم می آوردم در مقابل صیاد قدرتمندم و او این را حس کرده بود و با خیال آسوده منتظر بود به دامش بیافتم . گویی می دانست که این غزال

تیز پا دیگر پایی برای فرار براش نمانده است. خوف داشتم از آن روز و دوری بهترین گزینه بود برای کنترل احساس افسار گسیخته ام .

تمام روز توسط فاطمه و ارغوان بازجویی شدم و نم پس ندادم . نمی خواستم با عنوان کردن این

مطلب ، از اعتماد شمس به خودم سواستفاده کنم و چه بسا این موقعیت عالی را از دست بدهم .

هر چه من بیشتر سر به سرشان می گذاشتم ،حرص و کنجکاویشان بیشتر می شد. به طوری که تا ایستگاه اتوبوس همراهیم کردند . ارغوان با قیافه ای درهم بهم چشم دوخته بود وانگار بالاخره تسلیم شده بود، اما فاطمه هنوز با شلوغ بازی قصد داشت از زیر زبانم حرف بکشد . حینی که نگام به انتهای خیابان بود ، بهش گفتم :

ــ وای دختر تو چقدر جون داری ! خسته نشدی از ابراز فضولی ؟

چادرش را جمع کرد و نگاش را بهم سپرد . با چهره ای غضبناک گفت :

ــ نخیر! تا من امروز نفهمم چرا تو و شمس اون طور لبخند می زدین به هم خوابم نمی بره نورا ، زود موقور بیا دیوونه ام کردی !

جمله ى آخر را با حرص خاصی بیان کرد و چشماش را برام درشت کرد. با دیدن آن چشم های ورقلمبیده ، به شدت به خنده افتادم و در میان خنده گفتم :

ــ نکن اونجوری چشماتو دختر ، زهره ام ریخت.

لبن ارغوان هم به خنده ز هم باز شد و به سمت فاطمه رفت ؛ دستش را دور شانه اش گذاشت و گفت :


romangram.com | @romangram_com