#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_234

ــ میل خودتونه ؛ برام اهمیتی نداره !

دوباره لبخند زد :

ــ من باور می کنم چون به حرفت اعتماد دارم چشم سیاه !

دلم تحت تاثیر نگاش و لحنش لرزید ؛ با این که می دانستم حرفش از کجا نشات می گیرد ،اما دلم گرم شد . دو رو بودن در مقابل امیر علی بسیار دشوار بود و نیروم را می گرفت :

ــ هر جور که راحتی جناب ، واقعا نظرت برام مهم نیست !

به سرعت برگشتم سر جام تا بیش از این دل بیچاره و بینوام تو سینه به خودش نلرزد . صدای خنده اش بلند شد و بعد گفت :

ــ می دونم که برات مهمه ! من باورت دارم ! ارغوان جوشی شد و به جای من به سمتش چرخید و گفت :

ــ چقدرافتخار می دی ! چقدر ممنونت هستیم جناب ! چیکار کنیم با این همه خجالت !

صدای خنده ى مانی با خنده ى امیر علی ادغام شد . از جام بلند شدم و بی اعتنا به آنها ، از کلاس

خارج شدم . دیگر حتی برای لحظه ای نمی توانستم وجودش را انقدر نزدیک ، کنارم حس کنم و

خودم را خونسرد نشان دهم .


romangram.com | @romangram_com