#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_233

سرم را تکان دادم :

ــ خوبم رفیق ، سوال پیچم نکنی بهترم می شم ! ارغوان اما از تک و تا نیافتاد و با گرفتن ویشگونی از بازوم ، جدیتش را بهم فهماند و با لحن تندی گفت :

ــ زود تند سریع از سیر تا پیاز برامون بگو چه خبر شده ؟

قبل از اینکه من پاسخی بدهم ، صدایی از پشت سرم گفت :

ــ برامون بگو چطور تونستی لبخند به لب شمس بدعنق بیاری چشم سیاه ؟! تنم بی اجازه به عقب چرخید و نگام به نگاش قفل شد . لحنش بر عکس روزهای قبل خصمانه نبود و کنجکاوی تو چشماش موج می زد . سکوتم را که دید ابرویی بالا داد و با لبخند ویران کننده ای ادامه داد:

ــ همه ی ما کنجکاویم که ماجرا رو بدونیم . قلبم از لبخندش به طپش های بیشتر دعوت شد . در حالی که دستم می لرزید ، با لحن به ظاهر

خونسردی گفتم :

ــ هیچ ماجرایی وجود نداره آقا پسر! یه لبخند تصادفی انقدر طول و تفسیر نمی خواد .

تکیه داد به صندلی و پای راستش را گذاشت روی پای چپش و خودکار را توی دستش چرخاند .

نگاش را با اصرار توی نگاهم نگه داشت ، به طوری که دلم به شدت بی تابش شد :

ــ باور کنیم غزال؟ بی اعتنا شانه ای بالا انداختم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com