#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_232
ــ بله خبر دارم که به صورت نیمه وقت مشغول کار هستی و این مطلب بیشتر منو تشویق کرد که تو رو انتخاب کنم . در مورد وقت با هم هماهنگ می شیم نگران نباش ؛ هیچ عجله ای برای ارائه ی این تحقیق ندارم . وقتمون بسیاره . با خیالی آسوده بهش پاسخ مثبت دادم . گوشه ای از ذهنم درگیر این بود که شمس چطور از زندگیم ، که به شدت خیال مخفی کردنش را داشتم سر در آورده است . اما آنقدر پیشنهادش مرا شوکه و خوشحال کرده بود ، که بهش اهمیتی ندادم و بعد از توضیحات ابتدایی اش ، همراهش به سمت کلاس رهسپار شدم .همکاری با استادی چون شمس ، آن هم در ترم دوم تحصیلم برام یک امتیاز بزرگ محسوب می شد . به کلاس که رسیدیم بهم اشاره کرد اول وارد شوم و با تاکید گفت :
ــ بعد از خودم کسی رو سر کلاس راه نمی دم !
از سماجتش خنده ام گرفت و با لبخندی ناخواسته گفتم :
ــ بله در جریان هستم استاد !
او هم لبخند زد و چشمان میشی اش درخشید . من بلافاصله در را گشودم و وارد شدم . لبخند هنوز بر لبان جفتمان خودنمایی می کرد و این مطلب نگاه های کنجکاو بقیه را به خودش جلب کرد . با نگاهی سر سری ارغوان را یافتم و رفتم روی صندلی بینشان نشستم . آهسته سلامی کردم وبه همان شکل هم جواب شنیدم . شمس بی فوت وقت درس را شروع کرد و به طبع ، ما هم در سکوت به او گوش سپردیم ؛ با این تفاوت که من یک شوق عظیم را در دلم جا کرده بودم . بعد از پایان کلاس ارغوان به سرعت به سمتم متمایل شد و گفت :
ــ تو چرا با استاد اومدی؟
فاطمه هم دست به سینه بهم چشم دوخت :
ــ اون لبخند ملیح چی بود رو لبای جفتتون ؟
کتاب و جزوه را توی کیفم گذاشتم و با خنده رو بهشان گفتم :
ــ یه سلامی یه علیکی ! ممنون من حالم خیلی خوبه رفقا ! از احوالپرسی های شما ! فاطمه وا داد و گفت :
ــ اوا ، راست می گه بچه ! خوبی گلم ؟
romangram.com | @romangram_com