#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_231

در حالی که جا خورده بودم ، متعجب بهش چشم دوختم و پرسیدم :

ــ چه تحقیقی؟

روی صندلی گردانش نشست و کیفش را گذاشت روی میز قهوه ای سوخته اش ، یک سیستم

کامپیوتر رویش قرار داشت ، به همراه یک چراغ مطالعه . حواسم را بهش دادم که گفت :

ــ در مورد....... ــ چرا من استاد ؟ حتما بهتر از من ترم های بالاتر هستند.

مستقیم بهم چشم دوخت . نگاش به شدت شفاف بود و لرز به تنم نشاند . جواب داد :

ــ فکر نمی کنم لازم به توضیح باشه علت انتخاب شما خانم . برای یادآوری می گم ، شما تنها

نمره ى کامل من تو دوره ى تدریسم هستین ؛ دارم این فرصت رو بهت می دم تا به بار اطلاعاتت اضافه کنی . بهش به عنوان یه جایزه از طرف استادت نگاه کن ! حالا قبول می کنی یا نیازه که فکر کنی ؟

نفسم را از سینه بیرون دادم :

ــ این باعث افتخارمه ! فقط من زمان محدودی دارم و نمی تونم در مورد وقت بهتون قولی بدم .

دستاش را بهم گره زد و سرش را تکان داد :


romangram.com | @romangram_com