#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_230
روز دوشنبه بود و دلم بیقرار دیدار. همین که وارد راهروی دانشکده شدم ، با شمس برخورد کردم .
با خُشرویی بهش سلام دادم و او با قیافه ى جدیش گفت :
ــ سلام خانم تنها ؛ خوب شد دیدمتون . برای چند لحظه با من به دفترم بیاین باهاتون کار دارم .
مردد سر جام ایستادم و پرسیدم :
ــ چه کاری استاد ؟ 5 دقیقه دیگه کلاس شروع می شه ! اخمی ظریف به چهره نشاند :
ــ مگه با من کلاس ندارین خانم ؟ سر تکان دادم و او به سمت دفترش حرکت کرد و بدون توجه به من دستور حرکت داد :
ــ پس دنبالم بیاین .
حرصم گرفته بود از حرکتش ، اما بی اراده باهاش رفتم . در این مدت خیلی بهم کمک کرده بود و
با معرفی منابع زیادی به اندوخته هام افزوده بود . به احترامش چیزی نگفتم و مانند یک شاگرد
خوب باهاش به دفترش رفتم . وقتی با تعارفش روی صندلی نشستم ، بی مقدمه گفت :
ــ می خوام بهت پیشنهاد همکاری بدم برای تحقیق جدیدم ، قبول می کنی ؟
romangram.com | @romangram_com