#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_229

دلقک بازی در می آوردند . خنده ام به لبخندی کاهش پیدا کرد و تمام توجه ام را دادم به نُت

برداری از حرف های استاد .

**********

روزها از پی هم آمدند و گذشتند و ماه بهمن هم به آخر رسید . سردی هوا کمی کاهش یافته بود و دیگر برف نمی بارید . آسمان صاف بود و نوید آمدن بهار و روزهای گرم را می داد . بالاخره سر برج آمد و با گرفتن حقوقم توانستم کتاب هام را بخرم و پول ارغوان را هم بهش پس بدهم .

امیرعلی دوباره به جلد گذشته اش بازگشته بود وچشمان خاکستری اش از شیطنت می درخشید . به شدت از درک حالاتش عاجز بودم .هرروز یک سازی برام کوک می کرد و من سرگشته و

حیران ، از تغییر حالت های ناگهانیش گاهی با سکوت و گاهی با عتاب جلوش عرض اندام می کردم . حال مامان گلی بهتر بود و دوباره به کارخانه می رفت . نیما شاگرد اول شده بود و دلمان را دو چندان شاد کرده بود . انگیزه ام برای کار و تلاش بیشتر و بیشتر می شد . شمس هر جلسه با ذکر مبحث های تازه ذهنم را به چالش می کشید و جفت از این مباحث لذت می بردیم .

گاهی امیرعلی با ما همگام می شد و گاهی یک قدم عقب می ماند ، که این برای وجود پر غرورش گران می آمد و باز بهم می تاخت . دیگر داشتم به حرف های ضد و نقیض اش عادت می کردم . عشقم روز به روز داغ تر و سوزان تر می شد؛ به طوری که تمام هفته را به امید دوشنبه ها و چهارشنبه ها که با او کلاس داشتم می گذراندم . اما تنها چیزی که در این مدت برام قابل هضم نبود و به شدت آزارم می داد ، رفتار صمیمانه ى بهادری بود .دیگر تمام جملاتش به اول شخص مفرد تبدیل شده بود و از هیچ فرصتی برای گفتن حرف های معنا دارش مضایقه نمی کرد . نگاش چهار ستون بدنم را می لرزاند و دل کوچکم را در سینه به هول و ولا وا می داشت . طرز نگاش به حد مرگ عذابم می داد و من ناگزیر بودم از تحمل این عذاب .

****



روزهای آغازین اسفند هوا آفتابی بود ؛ با اینکه هنوز سوز داشت اما برام دلخواه و دلپذیر بود .

این روزها بیشتر در شرکت می ماندم ، چون روزهای آخر سال بود و حساب کتاب پرونده ها .


romangram.com | @romangram_com