#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_228
ــ چرا ؟ من که دارم تا اونجا می رم ، چه کاریه بذاری بعد دوباره بری ! کلافه بهش نگاه کردم . به این رفیق شفیق چه می توانستم بگویم ؟ که این ماه هیچ آهی در بساطم نیست و باید تا سر برج صبر کنم . تازه اگر بعد از خریدن داروهای
مامان گلی پولی برام باقی می ماند . ارغوان در ورودی دانشکده را گشود . هر دو وارد شدیم . سکوتم را که دید ادامه داد :
ــ پس برای تو هم می گیرم ! برم از فاطمه بپرسم شاید اونم بخواد ، بیخود تو این سرما پا نشه
بره.
ارغوان خودش برید و دوخت و تنم کرد و من نتوانستم باهاش مخالفت کنم . فاطمه برعکس من از این پیشنهادش استقبال کردو دو ماچ گُنده از لُپ های سرخ از سرمای ارغوان گرفت و گفت :
ــ دست خودتو و داداشت طلا ! انقدر سختم بود برم تا انقلاب ، هی امروز فردا می کردم .
ارغوان خودش را توی آینه ى دستی کوچکش دیدی زد و گفت :
ــ دیگه خراب رفیقم ! کیه که قدر بدونه ؟
فاطمه با لودگی خاص خودش قری به گردنش داد و گفت :
ــ من رفیق !
خنده ام گرفت و بی اختیار خندیدم . خوب بود که این دو موجود را داشتم . لحظه های دلپذیری برام می ساختند ؛ به دور از مشکلات و دلواپسی هام . با آمدن استاد نطق جفتشان کور شد و خانمانه سر جایشان صاف نشستند . گویی که همین چند دقیقه پیش این دو نبودند که آنچنان
romangram.com | @romangram_com