#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_227
باز یاد حرفاش دلم را به لرزه انداخت و طعم گسی توی دهانم پیچید . چرا نظرش انقدر برام اهمیت داشت ،که با شنیدن حرفاش داشتم اینطور می سوختم و خاکستر می شدم . ارغوان دوباره پرسید :
ــ می یای بریم امروز؟
به حیاط رسیدیم . برف هنوز در حال باریدن بود .
لحظه ای ایستادم و نگام به سمت آسمان رفت :
ــ نه امروز باید برم شرکت ، فرصتش رو ندارم .
اولین قدم را گذاشتم روی برف ها و صدای قرچ قرچ بلند شد . کتانی سفید پام بود . نگام بی اراده
به سمت پاهای ارغوان کشیده شد؛ یک بُت بلند تا نزدیک زانوش پوشیده بود ، شدید راحت و گرم به نظرم آمد . صدای قرچ بعدی به گوشم رسید . برف واقعا زیبا بود ؛ به ارغوان حق می دادم
عاشقش باشد ، شاید اگر من هم دغدغه ای نداشتم از این نعمت زیبای خداوند لذت می بردم ، به جای اینکه ازش بدم بیاید :
ــ خُب من برای تو هم می گیرم ، تو این برف برات سخته یه روز دیگه بری .
کتاب هام را به دست دیگرم دادم ودست یخ زده ام را فرو کردم تو جیب بافتم و گفتم :
ــ نمی خواد خودم بعد می گیرم .
romangram.com | @romangram_com