#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_226

ــ حالا می گی چیکارم داشتی یا تا صبح می خوای بهم چشم غُره بری ؟ خنده اش گرفت و لبخندی ملیح رو لباش پرید :

ــ حالا که التماس می کنی می گم ؛ بعد کلاس ظهر می خوام با ارشیا برم انقلاب دنبال کتاب ، تو هم می یای؟ فرصت خیلی خوبی بود برام ، اگر می توانستم پول کتاب را بپردازم .هنوز تو فکر بودم که کسی

بهم تنه زد و شانه هامان به شدت بهم اصابت کرد . درد توی تنم پیچید و با عصبانیت به سمت اش چرخیدم ؛ با دیدن امیرعلی که بی اعتنا بهم با قدم های تند و محکم ازم دور می شد، حیرت زده و بی حرکت فقط بهش خیره شدم . یک لحظه حرفاش به خاطرم آمد . واقعا مرا اینطور شناخته بود ؟ رفتارم با شمس یا ارشیا چه مشکلی داشت که این باور را به امیر علی داده بود ؟ ارغوان با حرص

گفت :

ــ این چش بود پسره ى دیوونه ! زد شونه ات رو داغون کرد ! نگام را کندم و سپردمش به ارغوان ، آهی کشیدم و گفتم :

ــ تو کتابخونه با هم بحث کردیم .

صورتش از هم باز شد و موذیانه گت :

ــ لابدم حسابی شستیش و پهنش کردی تو آفتاب ، که یارو پاچه اتو گرفت !

از لحن ارغوان خنده ام گرفت و در حالی که به راه می افتادم گفتم :

ــ اونم ناجور! ارغوان دنبالم آمد و با خنده گفت :

ــ شرط می بندم حسابی چلوندیش ، پاک جوشی بود پسره !


romangram.com | @romangram_com