#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_224

نما ى بقیه نکن ؛ من از حاشیه بیزارم . می خوام با خیال راحت درسم رو بخونم ، بدون هیچ

دل مشغولی خاصی !

سکوت برقرار شد و من بعد از لحظاتی که برام به سختی گذشت ، با قدم های لرزان ازش دور شدم . دلم تمنای با او بودن سر داده بود و قدم هام برای ترکش پیش نمی رفت . رفتارهای اخیر امیرعلی مرا گیج می کرد . حساسیت اش به روابطم چه علتی می توانست داشته باشد؟ هر چه فکر می کردم باز به این نتیجه می رسیدم ، او نمی خواست در این بازی که خودش راه

انداخته بود ، ببازد و به همین منظور روی روابطم حساس شده بود . این فکر با اینکه مغایر با خواسته ى دلم بود ، توانست کمی آرامم کند و عزمم را جزم کند که در مقابلش حتی یک قدم

عقب نشینی نکنم .

جلوی در کتابخانه سینه به سینه ى ارغوان در آمدم . با تعجب گفتم :

ــ تو اینجا چیکار می کنی؟ یک قدم ازم فاصله گرفت و با لبخند گفت :

ــ دنبالت می گشتم ، یکی از بچه ها گفت دیدتت اومدی کتابخونه.

همان طور همان جا ایستادیم به حرف زدن :

ــ خُب می موندی می یومدم سر کلاس ، این همه را رو کوبیدی اومدی تو این سرما !

شانه ای بالا انداخت :


romangram.com | @romangram_com