#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_223

جمله ى آخرم با لحن تمسخر آمیزی ادا شد؛ بالاخره کفری اش کرد و به حرفش آورد :

ــ هر وقت که می بینمت با یکی می پری ! روز به روز دارم بیشتر مطمئن می شم تو اونی که نشون می دی نیستی ! طوری باهام رفتار می کنن که حس کنم طیب و طاهری ولی بعد با این و اون تیک می زنی ! رک و راست بهم بگو تو کی هستی ؟ این پوسته ى ظاهریته یا خود واقعیت اینه ؟

تو واقعا پاکی یا دنبال طعمه های چرب و چیلی هستی؟ کلماتش مانند صاعقه یکی پس از دیگری به جانم می نشست . امیر علی با حرفاش غرورم را نشانه گرفته بود . آنچنان برزخی شدم که صدام بی اختیار بالا رفت :

ــ دهنتو ببند پسره ى گستاخ ! تو به چه حقی داری قضاوتم می کنی ؟ من هر چی هستم به تو یکی مربوط نیست ، اینو بفهم ! چند نفری که آنجا بودند ،با حیرت و کنجکاوی به سویمان سر چرخاندند و نگاه خیره شان روی ما زوم شد . امیرعلی بدون اهمیت به آنها و جوش و خروش من یک قدم بهم نزدیک شد و با لحن آرام تری گفت :

ــ باهات دعوا ندارم چشم سیاه ، فقط یک کلمه جوابم رو بده و خیالم رو راحت کن ....

چند لحظه سکوت کرد . خوب تو چشمام نگاه کرد و با صدای بم و به شدت خواستنی گفت :

ــ بهم بگو آیا من تو شناختن تو اشتباه کردم ؟ فقط یک کلمه جواب بده .

قلبم بی امان می زد . به طوری که حس می کردم هر لحظه از سینه ام بیرون خواهد افتاد .

دوستداشم بهش یک جواب درست بدهم اما مدارا کردن با امیرعلی ، عواقب خودش را داشت .

مثل خودش آهسته گفتم :

ــ خودت باید به جواب برسی ! بیشتر بهش فکر کن . دیگه هم اینطوری منو غافلگیر و انگشت


romangram.com | @romangram_com